بسم الله الرحمن الرحیم 


علی چیز دیگری است. 

در نهج‌البلاغه می فرماید: این آیه که نازل شد " أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یُفْتَنُونَ. وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبِینَ "


من فهمیدم که در امت اسلام فتنه ها پیدا می شود. من خیلی آرزوی شهادت داشتم. آرزو داشتم که در احد شهید بشوم. 

هفتاد نفر از مسلمین شهید شدند. وقتی که من شهید نشدم خیلی دلم گرفت، ناراحت شدم. (این را یک جوان می گوید. در زمان جنگ احد علی تقریبا یک مرد 25 ساله است. دو بچه ی کوچک در خانه دارد. امام حسن و امام حسین. همسری دارد مانند صدیقه ی طاهره. در عین حال آنچنان آرزوی شهادت علی را بی تاب کرده است که پس از آن که شهید نمی شود، ناراحت می شود.) 

پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله قبلا به او وعده داده بود. شاید هم خودش قبلا سوال کرده بود که یا رسول الله، آیا من چگونه از دنیا می روم؟

و پیغمبر فرموده بود تو شهید از دنیا می روی.

ولی وقتی که دید در احد شهید نشد،ناراحت شد.

رفت خدمت رسول اکرم: یا رسول الله شما به من اینطور فرموده بودید که خداوند شهادت را روزی من می کند، پس چطور من در احد شهید نشدم؟ 

فرمود :علی جان دیر نمی شود، تو حتما شهید این امت خواهی بود. 

بعد پیغمبر یک سوال مانندی از علی کرد: علی جانم! بگو آن وقتی که در بستر شهادت افتاده باشی چگونه صبر خواهی کرد؟ 

چه جوابی می دهد! 

یا رسول الله!  آنجا که جای صبر نیست. آنجا جای بشری است و جای شکر و سپاس گذاری است. شما به من بفرمایید آن وقتی که من در بستر شهادت افتاده ام چگونه خدا را شکر می کنم. 

همیشه علی به دنبال این گم گشته ی خودش می رفت. اجمالاً می دانست که این فرق او در راه خدا شکافته می شود. می گفت خدایا آن لحظه ی نازنین ، آن لحظه ی زیبا، آن لحظه ی پر لذت و پر بهجت چه لحظه ای خواهد بود؟ 

پیغمبر به علی فرموده بود که شهادت تو در ماه رمضان است. 

در آن ماه رمضان سال 41 هجری، علی مثل اینکه قلبش احساس کرده بود که دیگر هرچه می خواهد واقع بشود در این ماه رمضان واقع می شود. 

بچه های علی احساس کرده بودند که در این ماه رمضان علی یک حالت انتظار و اضطراب و دلهره ای دارد، مثل اینکه انتظار یک امر بزرگی را می کشد. 

روز سیزدهم رمضان است، برای مردم خطبه و خطابه می خواند. در وسط خطبه و خطابه چشمش افتاد به امام حسن علیه السلام، حرفش را برید، صدا زد عزیزم حسن! ازین ماه چند روز گذشته است؟ خیلی سوال عجیبی است. علی خودش بهتر از همه می داند که چند روز گذشته است. چطور ازین جوانش می پرسد؟

عرض کرد: پدر جان!  13روز 

فورا رو کرد به امام حسین علیه السلام، حسینم! ازین ماه چند روز باقی مانده است؟ (خیلی واضح است وقتی 13روز گذشته 17 روز باقی مانده است) 

پدرجان 17 روز باقی مانده است. 

دستی به محاسن کشید، فرمود: بسیار نزدیک است که این محاسن با خون این سر خضاب شود. 

انتظار چنین ساعت و چنین روزی را داشت. 



منبع:آزادی معنوی، متفکر شهید استاد مرتضی مطهری