بسم الله الرحمن الرحیم


 کمی آن سوتر سنگری خراب شده بود... 

پیکر یکی از پیرمرد های گردان زیر آوار مانده بود. 

فقط سر او بیرون بود... 

پیرمرد زنده بود و من را نگاه می کرد،

با تعجب نگاهش کردم.

عراقی ها فقط 100متر با من فاصله داشتند... 

پیرمرد گفت: "داری میری؟!"

گفتم :کاری دیگه نمی تونم بکنم!

گفت:"به امان خدا! سریعتر برو!"

هیچ لحظه ای در زندگی ام سخت تر از آن لحظه نبود... 


منبع :کتاب یا زهرا سلام الله علیها، خاطرات شهید محمدرضا  تورجی زاده