بسم الله الرحمن الرحیم


تازه حالا می فهمیدم که در برابر ضربات کابل، به تن داشتن لباس نعمت بزرگی بوده که قدر آن را نمی دانستیم. آن ضربه ها به هرکجای بدن که می خورد، بدون استثنا آنجا را می دراند و خونی می کرد. بچه ها از ته دل ضجه می زدند و با هزار درد و ناله مولایشان را صدا می زدند و می گفتند: یاحسین، یا مهدی، یا الله ...

هرکس که می توانست از آنجا در برود، گرگ های دیگری بیرون انتظارش را می کشیدند. خدایا چه بگویم از آن لحظه ها؟ وجود نوجوانان سیزده، چهارده ساله و پیرمردان شصت، هفتاد ساله در بین ما، صحنه را دردناک تر می کرد. بی انصاف ها، آورده بودندمان آنجا که حمام خون راه بیندازند.

امروزه هربار که به آن ایام پر از مصیبت فکر می کنم، سوال های بی جواب زیادی در ذهنم نقش می بندد؛ که آیا درندگی منطق سرش می شود؟ آیا با آن گرگ های هار می شد گفت و گو کرد و ما نکردیم؟

آن ضرب و شتم های وحشیانه از یک طرز تفکر شیطانی استعماری نشات گرفته و می گیرد که سایه اش همواره بر طول تاریخ سنگینی می کرده است؛ این سایه در تمام رگ و پی دولت های استکباری و زیردستانشان ریشه دوانده است؛ آیا چنین سایه ای را می شود با گفت و گو حل کرد و آن طرز تفکر را از بین برد؟

راستی آیا این گفت و گو که حتی همان کشور های استعماری هم آب در آسیابش ریخته اند و خدا می داند این آب در آسیاب ریختن ها با چه اهدافی بوده است، به فکر الهی و ملکوتی اشخاصی مثل امام خمینی رحمة الله علیه و بزرگان قبل از ایشان نمی رسید؟

چرا امام می گفت: " آمریکا شیطان بزرگ است؟"

آیا وجود مقدس امیرالمومنین علیه السلام اولی به این امر نبودند که با ناکثین و قاسطین و مارقین جنگ نکنند و مثلا : مسأله ی کفرو عناد ناکسی مثل معاویه، و یا مسأله ی عایشه و پیروانش را با گفت و گو حل کنند؟

و آیا این عقلانی است که کسی حساب پیروان معاویه را از معاویه جدا کند؟

درست مثل اینکه بعضی در پزهای سیاسی و غیره شان، حساب مردم بزرگ و متمدن آمریکا را از دولت آن جدا می کنند!  پس در همین آمریکا ، دولت و دولت مردانی که هزاران جنایت را مرتکب می شوند و در انتخابات بعدی، همان دولت و دولت مردان بیشتر از دفعه ی قبل رأی می آورند؛ آیا غیر از مردم بزرگ و متمدن آمریکا، چه کسانی این رأی ها را می دهند؟ آیا می شود حساب چنین مردمی را از دولتشان جدا کرد؟

آیا می شود برای فرد یا افرادی ، تمدن خیالی فرض کرد و آنها را مقابل مذهب حقیقت قرار داد؟ و آیا اصلا این ساده اندیشی نیست که کسی بخواهد همه چیز را با گفت و گو حل کند؟

در این صورت پس: و قاتلوهم حتی لا تکون فتنة چه می شود؟ سوره برائت کجا می رود؟ هل الدین الا الحب و البغض چه جایگاهی پیدا می کند؟

ترسم از این است که فردا روزی همین ساده اندیشان به حضرت ابراهیم علیه السلام هم خرده بگیرند که  -نستجیر بالله - چرا به جای مذاکره با شیطان، رمی جمرات کرد؟

و اصلا این همه حاجی بیایند به جای رمی جمرات، باب مذاکره و گفت و گو با شیطان را باز کند!

ترس و دلهره ی بزرگتر این است که فردای ظهور؛ همین ساده اندیشان و احیانا دنباله های آنان برای امام زمان عجل الله هم نسخه بپیچند! و به آن حضرت بگویند: آقا شما اصلا لازم نیست خودتان را ناراحت کنید و با کسی بجنگید؛ ما خودمان کفرو عناد و الحاد و لجوجیت و جهل و سرسختی و ندانم کاری و همه چیز را با گفت و گو حل می کنیم! و حتی لازم نیست شما نعش ظالمین به خاندان وحی را از قبر بیرون بکشید و داد این همه ظلم و ستم را از آنان بگیرید؛ ما خودمان قضیه آنها و پیروانشان را هم با گفت و گو حل می کنیم.

دادن این پزها و این تزها، از کسانی که پیروزی انقلاب اسلامی را پیروزی کلام در برابر زور و شمشیر می دانند، نه پیروزی خون بر شمشیر هیچ بعیدنیست.

این طور افراد گفت و گو طلب ، باید تجربه های فکری زیادی در این زمینه به دست بیاورند تا در آن دوران کم اطاعتی ، مدرک هم ارائه کنند!

راستی این طرح ها و طراحان شان، چقدر به زدودن غبار غربت و مظلومیت از چهره مولی علی علیه السلام کمک کرده اند؟



برگرفته از کتاب نسیم تقدیر

خاطرات اسارت محمدجواد سالاریان

تألیف سعید عاکف