X
تبلیغات
رایتل

انتظار

چهارشنبه 3 آبان 1396 21:26 نویسنده: واله نظرات: 0 نظر چاپ

از همان زمان که "نامه" های بلند بالا شد "پیامک"!
"پیامک" شد "استیکر"!
از همان زمان که "چای کیسه ای" را 
به "چایی لاهیجان" دیر دم خودمان ترجیح دادیم!
از وقتی "فست فود"
جای ساعتها "قل قل قرمه سبزی" روی "اجاق گاز "مان را گرفت!
از همان موقع که "همه فصل" همه "میوه" ای در اختیارمان بود 

و یک فصل "انتظار" نکشیدیم تا میوه ی "نوبرانه" مان برسد!
از وقتی هر چیز را "سریع" خواستیم!
از وقتی هرچیز را "آسان" به دست آوردیم!
و اگر آسان بدست نیامدنی بود "رهایش" کردیم

"صبر" و "انتظار"

برایمان کسالت آور و بی معنی شد!

با خودم هستم ...

شنبه 24 تیر 1396 07:45 نویسنده: واله نظرات: 10 نظر چاپ

بسم الله الرحمن الرحیم


یادت باشد شهید اسم نیست،رسم است!!!

شهید عکس نیست که اگر از دیوار اتاقت برداشتی فراموش بشود!!!

شهید مسیر است،زندگیست،راه است،مرام است!شهید امتحانِ پس داده است!شهید راهیست بسوی خدا!

مهربانی هایشان را به یاد بیاور،چه آن هنگام که دستت را پس زدند و به رویت اخم کردند!چه آن زمان که دستانت را گرفتند و لبخند زدند!به یاد بیاور آن زمان را که بد کردی و خندیدند و تو هنوز هم نفهمیده ای...!

این روزها عجیب شده ای...شاید احتیاج است تلنگری به خودت بزنی!شاید احتیاج است تذکری به خودت بدهی!شاید باید بیشتر بار نگاهشان را حس کنی!


برچسب‌ها: شهید، من، گمنام

راز کانال کمیل

سه‌شنبه 6 تیر 1396 09:34 نویسنده: واله نظرات: 12 نظر چاپ

بسمه تعالی

جنگ بالا گرفته است. 

مجالی برای هیچ وصیتی نیست ...

تا هنوز چند قطره خون در بدن دارم حدیثی از امام پنجم برای شما می نویسم:

"به تو خیانت می کنند, تو مکن.

تو را تکذیب می کنند, آرام باش

تو را می ستایند, فریب مخور

تو را نکوهش می کنند, شکوه مکن

مردم شهر از تو بد می گویند, اندوهگین مشو.

همه مردم تو را نیک می خوانند, مسرور مباش ...

آنگاه از ما خواهی بود."

دیگر نایی در بدن ندارم , خداحافظ دنیا ...



سالها بعد از عملیات والفجر مقدماتی از دل خاک فکه پیکر مطهر شهید گمنامی پیدا شد.

در جیب لباس خاکی اش برگه ای بود که نوشته هایش را با کمی دقت می شد خواند...


برچسب‌ها: کانال کمیل، گمنام، شهید

خاطره شب بیست و سوم

دوشنبه 29 خرداد 1396 09:20 نویسنده: واله نظرات: 10 نظر چاپ

بسم الله الرحمن الرحیم

شب نوزدهم و بیست یکم محمدحسین خیلی زود خوابش برد و من نتونستم برای احیا جایی برم. موندم تو خونه و پای تلوزیون احیا گرفتم.

اما برخلاف انتظارم شب بیست و سوم محمدحسین تا 2 نصفه شب بیدار بود. 

دیدم  زیاد تمایلی به خوابیدن نداره. قبلا هم شنیده بودم که حضرت زهرا سلام الله علیها به فرزندانشون توصیه می کردند که شب بیست و سوم رو بیدار بمونند. من خاک پای حضرت زهرا سلام الله علیها هم خوشحال شدم که بچه ام امشب رو بیداره و تصمیم گرفتم ببرمش مراسم.

به همسرم گفتم ما رو ببر مهدیه نزدیک خونمون که اگر لازم شد بتونیم پیاده برگردیم خونه.

ساعت دو شب رفتیم مهدیه اینقدر شلوغ بود که به زحمت یه جای کوچیک پیدا کردم و خودم نشستم و محمدحسین رو نشوندم رو پام.

مداح داشت روضه می خوند .مجلس رو کم کم تاریک کردند و مداح حسابی گرم گرفته بود . اینقدر که پشت بلندگو  داد می زد. صدای بلندگو هم خیلی زیاد بود. مداح هم مرتب اسم امام حسین رو فریاد میزد . من که بچه نیستم دلم هوری میریخت پایین. تو تاریکی یه نگاه به محمد حسین کردم دیدم بغض کرده و از شدت ترس خیس عرق شده. برای اینکه به گریه نیوفته و بذاره تا آخر مراسم بمونم آوردمش بیرون و تو محوطه مهدیه آرومش کردم. ناراحت بودم که چرا بچه من اینقدر زودرنجه و من نمی تونم تو مراسم باشم. اما دیدم تو محوطه مهدیه کلی مادر هستند که بچه هاشون ترسیدن و دارن تو بغلشون گریه می کنن.

خیلی ناراحت شدم. مادری که بچه اش بی قراری می کنه و مدام میگه مامان بیا بریم بیا بریم چطور می تونه حال و هوای روضه رو درک کنه و به فیض برسه.

تو دلم ازون مداحی که روضه اش اینقدر پر سر و صدا بود شاکی شدم.

بعد از اتمام مراسم تو راه خونه همش تو فکر بودم که چرا کار برای اهل بیت به خصوص تو دستگاه امام حسین علیه السلام برای بعضی ها خالص نیست.

اومدم خونه و تقریبا آروم شده بودم .محمد حسین رو خوابوندم و برای اینکه خودم تا طلوع فجر بیدار بمونم شروع کردم به خوندن جلد دوم کتاب سلام بر ابراهیم که یکی از اقوام به دستم رسونده بود.

دلم خواست اول آخر کتاب رو بخونم. تو اولین خاطراتی که می خوندم رسیدم به این خاطره:





هر زمان ابراهیم در جمع رفقا در هیئت حاضر می شد شور عجیبی برپا می کرد. در سینه زنی و مداحی برای اهل بیت سنگ تمام می گذاشت. اما عادات خاصی در هیئت داشت.

توی مداحی داد نمی زد. صدای بلندگو را هم اجازه نمی داد زیاد کنند.وقتی هنوز هیئت شروع نشده بود سر بلندگو ها را به طرف داخل هیئت می چرخاند تا همسایه ها اذیت نشوند. اجازه نمی داد رفقای جوان که شور و حال بیشتری دارند تا دیر وقت در هیئت  عمومی عزاداری را ادامه دهند.

مراقب بود مردم به خاطر مجلس عزای اهل بیت اذیت نشوند. به این مسائل توجه خاص داشت. همچنین زمانی که هنوز چراغ روشن نشده بود هیئت را ترک می کرد! علت کار او را بعدها فهمیدم. وقتی که شاهد بودم دوستان هیئتی بعد از هیئت مشغول شوخی و خنده و ... می شدند و به تعبیری بیشتر اندوخته معنوی خود را از دست می دادند.


دلم خیلی گرفت. که چرا ابراهیم دیگر در میان ما نیست.

و به قول نویسنده کتاب:

" همه دست گل به آب می دهند ... اما انگار حکایت ما فرق دارد....

 ما دست گل به خاک می دهیم"


دشمنی به جای دوستی

پنج‌شنبه 25 خرداد 1396 09:44 نویسنده: واله نظرات: 8 نظر چاپ

بسم الله الرحمن الرحیم



تصورش هم شیرین است. مردمی که صفای خودشان را در وفا به دیگران پیدا میکنند.

دستی که برای دیگری در جیب می رود با محبت بیرون می آید. بی منت، بی ریا، از سر عشق.

گذشت و دوستی و محبت از در و دیوار شهر می بارد.

هیچ کس بدخواه دیگری نیست.

لبخند جواب لبخند است.

خودخواهی و خود بینی و بقیه خودها کنج خانه ها خاک می خورد اما محبت در کوچه ها دست به دست می شود.


شیطان خوب میداند. که دوستی و محبت، انسان را تا خدا می برد. پس فتنه انگیزی را شروع می کند تا دوستی ها را به دشمنی بکشاند.


از خانه شروع می کند.

همسران را نشانه می رود و محبت آسمانی را با بهانه های زمینی مسموم می کند.

به کوچه و بازار و اینجا و آنجا سرک می کشد و آتش افروزی می کند.

سخن چینان و غیبت کنندگان را هم به همکاری می گیرد.

مردم شهرها را به هر بهانه ای با هم دشمن می کند.

ملتها به جان هم می اندازد تا هر چه دارند در آتش جنگ و دشمنی بسوزد.


کار را به جایی می رساند که به جای اینکه دست در دست هم جامعه ای باورمند بسازیم و با راهنمایی خوبان به قله های انسانیت برسیم. به نزاع با یکدیگر برخیزیم و نیروهایمان را صرف دشمنی با یکدیگر کنیم. این چیزیست که او می خواهد: 

إِنَّمَا یُرِیدُ الشَّیْطَانُ أَن یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَدَاوَةَ وَ الْبَغْضَاء...

جز این نیست که شیطان می‌خواهد در میان شما دشمنی و کینه بیفکند

(آیه 91 سوره مائده)



برچسب‌ها: شیطان